حسين قلى خان نظام السلطنه مافى

393

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )

آسمان كلاه من است « 37 » . چندين سال كه بىكار بودم ، به همين ملاحظه تمكين به نوكرى حضرت و الا هم نكردم . من صاحبديوان نيستم . پيوست دوم در جوف تلگراف رمزى كه جناب سعد الملك در مسئلهء حضرت اجل اشرف به شما نوشته بود ، گفته بوديد ، اين اخبار به كلى بىپا است . به ملاحظه‌اى نشان ندادم و لازم دانستم محض محبت پدر فرزندى به شما اين نصيحت را بنويسم كه من و سعد الملك بعد از اين‌كه يك مطلب بزرگى را در چنين موقعى به اين شرح و بسط پست ، به رمز مىگوئيم ، البته متضمن چندين مصالح و نكات است . براى اظهار اين نكات و دقايق ديگر چنين موقعى مناسب بدست نخواهد آمد . بعد از قرن‌ها ، اين‌گونه مواقع براى اظهار بستگى و اختصاص دست مىدهد . بارى ، من در عقل و لياقت و استعداد تو حرف و شك ندارم . ولى ، آن‌چه در آئينه جوان بيند ، پير در خشت پخته آن بيند « 38 » . اگرچه در طى تلگراف بعد ، من و سعد الملك خدمت حضرت اجل اشعارى به رجوع آن تلگراف كرديم ، ولى مشكل است كه ديگر فرصت و موقع بدست آوريد . در باب ميرزا ابراهيم خان ، عذر خواسته و برائت ذمه كرده بوديد . ابدا در اين مطلب بحث و ايرادى بر شما نيست ، زيرا كه من مخصوصا در منشى سهم ندارم . ملاحظه بكن 25 سال است حكومت و كارهاى بزرگ داشتم و حالا يك نفر منشى ندارم و بايد در تمام سال قلم در دست خودم باشد و متصل تحرير كنم و در اين آخر عمر طفل تعليم و درس بدهم . باز اگر لياقت و استعداد داشت ، كم‌كارى عيبش نبود . درك مطلب رسمى و اداى مطالب بازارى معمول را نمىتواند بكند ، سهل است ، از روى مسوده هم نمىتواند بنويسد . همان كتابى را هم كه مىگويد خودم نوشته‌ام ، دروغ است . اغلب كلمات و نكات او را كه مىپرسم ، فرو مىماند . كتاب تاريخ فرشته و گنج دانش را كه فارسى صرف متداول عاميانه است ، مىدهم و نمىتواند بخواند . اغلب وقت روز و شب خود را به هزل و مضاحكه مىگذراند . ناچارم كه امسال او را راه ببرم كه مردم حمل بر تلون مزاج و بىثباتى رأى من نكنند

--> ( 37 ) - كذا . صورت اصلى آن عبارتست از : « چه غم ز بىكلهى كاسمان كلاه من است » . مرحوم دهخدا در فرهنگ لغات خويش ، ذيل كلمهء « بىكلهى » آن را به صورت زيرين ثبت كرده و سرودهء حافظ مىداند . چه غم ز بىكلهى كاسمان كلاه من است * زمين بساط و در و دشت بارگاه من است در چاپ‌هاى مختلف ديوان حافظ ، از آن جمله در چاپ خانلرى ، غنى و قزوينى ، و پژمان اين بيت وجود ندارد . ( 38 ) - كذا . صورت رايج آن عبارتست از : آنچه در آينه جوان بيند * پير در خشت خام آن بيند در سروده‌اى از مولانا جلال الدين بلخى نيز بدين صورت آمده است كه : آنچه اندر آينه بيند جوان * پير اندر خشت بيند بيش از آن